|
تو را نگاه می کنم خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند! بیدار شو با قلب و سر رنگین خود بد شئونی شب را بگیر تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود زورق ها در آب های کم عمقند... خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است! جهان این گونه آغاز می شود: موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند بیدار شو تا از پی ات روان شوم تنم بی تاب تعقیب توست! می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
باد که میاد آروم آروم قاصدک هارو میاره دلم میگه خدا کنه باز خبر از تو بیاره چشام همش تا به سحر به یاد تو خواب نداره خاطره ها جون می گیره باز تو رو یادم بیاره
سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان دراید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور تو را هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سپیخانه های داد و ستد سر به مهر باز آورده ام هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! و چشمانت از آتش است و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد - من با نخستین نگاه تو آغاز شدم توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند، و ترانه رگ هایت آفتاب همیشه را طالع می کند بگذار چنان از خواب بر ایم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی است ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود پیشانیت ایینه ای بلند است تابنک و بلند، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید تا عطش آب ها را گوارا تر کند؟ تا آ یینه پدیدار آئی عمری دراز در آن نگریستم من برکه ها ودریا ها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد! حضور بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند، دریائی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
بر روی دفتر های مشق ام بر روی درخت ها و میز تحریرم بر برف و بر شن می نویسم نامت را. روی تمام اوراق خوانده بر اوراق سپید مانده سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر می نویسم نامت را. بر تصاویر فاخر روی سلاح جنگیان بر تاج شاهان می نویسم نامت را. بر جنگل و بیابان روی آشیانه ها و گل ها بر بازآوای کودکیم می نویسم نامت را. بر شگفتی شبها روی نان سپید روزها بر فصول عشق باختن می نویسم نامت را. بر ژنده های آسمان آبی ام بر آفتاب مانده ی مرداب بر ماه زنده ی دریاچه می نویسم نامت را. روی مزارع ، افق بر بال پرنده ها روی آسیاب سایه ها می نویسم نامت را. روی هر وزش صبحگاهان بر دریا و بر قایقها بر کوه از خرد رها می نویسم نامت را. روی کف ابرها بر رگبار خوی کرده بر باران انبوه و بی معنا می نویسم نامت را. روی اشکال نورانی بر زنگ رنگها بر حقیقت مسلم می نویسم نامت را. بر کوره راه های بی خواب بر جاده های بی پایاب بر میدان های از آدمی پُر می نویسم نامت را. روی چراغی که بر می افروزد بر چراغی که فرو می رد بر منزل سراهایم می نویسم نامت را. بر میوه ی دوپاره از آینه و از اتاقم بر صدف تهی بسترم می نویسم نامت را. روی سگ لطیف و شکم پرستم بر گوشهای تیز کرده اش بر قدم های نو پایش می نویسم نامت را. بر آستان درگاه خانه ام بر اشیای مأنوس بر سیل آتش مبارک می نویسم نامت را. بر هر تن تسلیم بر پیشانی یارانم بر هر دستی که فراز آید می نویسم نامت را. بر معرض شگفتی ها بر لبهای هشیار بس فراتر از سکوت می نویسم نامت را. بر پناهگاه های ویرانم بر فانوس های به گِل تپیده ام بر دیوار های ملال ام می نویسم نامت را. بر ناحضور بی تمنا بر تنهایی برهنه روی گامهای مرگ می نویسم نامت را. بر سلامت بازیافته بر خطر ناپدیدار روی امید بی یادآورد می نویسم نامت را. سلام دوست عزيز اگه مايلي نظر بده خوشحال ميشم ممنون!!!!!!!!
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید : ”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست “...
![]() وای ،
باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست
دل ُ روزنامه پیچیدم ، توی جعبه ای گذاشتم...
خوب و محکم اونو بستم ، راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره ی پست ، دادمش برات بیارن... دل ُ تحویل نگرفتن ، پیش ِ بسته ها بزارن گیر دادن دلت بزرگ ِ ، نمی شه اونو فرستاد... مونده بودم چه کنم من ، دل من یاد تو افتاد یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثه یه سنگ شد... خاطراتت یادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد حالا من این دل ِ تنگ ُ میدمش برات بیارن... این دفعه می شه فرستاد ، انگاری حرفی ندارن دل ِ من قد ِ یه دنیا تو رو دوست داره همیشه... پیش ِ من باشی، نباشی، عاشق ِ هیشکی نمی شه
بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده
و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید.... من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم . وقتی سفره احساسم را پهن می کنم ، حریص می شوم بر دیدار تو و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم تو را به آشیانه پاییز می برم، در عمق جنگل وحشی احساسم در کلبه ای محقر که چراغش همیشه با دوستی روشن است . من واژه های مهر نثارت می کنم و تو ، باز هم با جادوی لبخند به من امید می بخشی تا باز هم بتوانم بنویسم..... "دوستـــــــــــــــــت دارم"
سر خوشان عشق را نالان مکن چون خز ان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سر گردان مکن باغ جان را تازه و سر سبز دار قصد این مستان و این بستان مکن جمع و شمع خویش را بر هم مزن دشمنان را دور کن شادان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهی کن لیکن آن مکن
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
نمی دانم بذر عشق تو را، مانند یک بهار....
مانند یک عبور.... از راه می رسی و مرا تازه می کنی. همراه تو هزار عشق از راه می رسد همراه تو بهار... بردشت خشک سینه من سبز می شود. وقتی تو می رسی.... در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ... مهتاب می دمد... وقتی تو می رسی... ای آرزوی گم شده بغض های من... من نیز با تو به عشق می رسم...
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
![]() برآنم که تمام خورشیدها را
چون شکوفههای نارنج بر طرّّه مویت بنشانم. اما تو به دورها چشم دوختهای : از کهکشانی دیگر و سیارهای دیگر شکوفهای یخین را انتظار میکشی که برای چیدنش میباید سفری طولانی بیاغازم و در راه بازگشت تشنه بمیرم. ![]() در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی * من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود000 سپیده که سر زند
در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری من از شقایق پرخون تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون تواز قبیله دریا من از نژاد کویرم همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود ... آن که می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من. عشق را ای کاش زبان سخن بود... بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک بوی سبزه زار خیس بوی خیس تنه خاک جاده های مهربونی رگای آبی دستات غم بارون غروب ته چشمات تو صدات قلب تو شهر گل یاس دست تو بازار خوبی اشک تو باران روی مرمر دیوار خوبی یاد بارون و تن تو یاد بارون و تن خاک بوی گل تو شوره زار بوی خیس تنه خاک ***** خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا را روز سوم صدا روز چهارم رنگها را روز پنجم حیوانات روزششم انسان را روز هفتم خداوند اندیشید دیگرچه چیزی را نیافریده پس تو را برای من آفرید نه به ابر
نه به باد نه به این آبی آرام بلند من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تومی اندیشم! از در درآمدی و من از خود به درشدم،
گویی کزین جهان به جهان دگر شدم؛ گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست، صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم؛ چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب، مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم؛ گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق، ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم؛ دستم نداد قوت رفتن به پیش یار، چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم؛ تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم، از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم ؛ من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت، کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم ؛ او را خود التفات نبودش به صید من، من خویشتن اسیر کمند نظر شدم ؛ گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد، اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم . ![]() تو را دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم . جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم. بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز. از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست تو را برای خاطر سلامت به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
تو را نگاه می کنم خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند! بیدار شو با قلب و سر رنگین خود بد شئونی شب را بگیر تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود زورق ها در آب های کم عمقند... خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است! جهان این گونه آغاز می شود: موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند بیدار شو تا از پی ات روان شوم تنم بی تاب تعقیب توست! می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
باد که میاد آروم آروم قاصدک هارو میاره دلم میگه خدا کنه باز خبر از تو بیاره چشام همش تا به سحر به یاد تو خواب نداره خاطره ها جون می گیره باز تو رو یادم بیاره
سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان دراید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور تو را هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سپیخانه های داد و ستد سر به مهر باز آورده ام هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! و چشمانت از آتش است و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد - من با نخستین نگاه تو آغاز شدم توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند، و ترانه رگ هایت آفتاب همیشه را طالع می کند بگذار چنان از خواب بر ایم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی است ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود پیشانیت ایینه ای بلند است تابنک و بلند، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید تا عطش آب ها را گوارا تر کند؟ تا آ یینه پدیدار آئی عمری دراز در آن نگریستم من برکه ها ودریا ها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد! حضور بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند، دریائی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
بر روی دفتر های مشق ام بر روی درخت ها و میز تحریرم بر برف و بر شن می نویسم نامت را. روی تمام اوراق خوانده بر اوراق سپید مانده سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر می نویسم نامت را. بر تصاویر فاخر روی سلاح جنگیان بر تاج شاهان می نویسم نامت را. بر جنگل و بیابان روی آشیانه ها و گل ها بر بازآوای کودکیم می نویسم نامت را. بر شگفتی شبها روی نان سپید روزها بر فصول عشق باختن می نویسم نامت را. بر ژنده های آسمان آبی ام بر آفتاب مانده ی مرداب بر ماه زنده ی دریاچه می نویسم نامت را. روی مزارع ، افق بر بال پرنده ها روی آسیاب سایه ها می نویسم نامت را. روی هر وزش صبحگاهان بر دریا و بر قایقها بر کوه از خرد رها می نویسم نامت را. روی کف ابرها بر رگبار خوی کرده بر باران انبوه و بی معنا می نویسم نامت را. روی اشکال نورانی بر زنگ رنگها بر حقیقت مسلم می نویسم نامت را. بر کوره راه های بی خواب بر جاده های بی پایاب بر میدان های از آدمی پُر می نویسم نامت را. روی چراغی که بر می افروزد بر چراغی که فرو می رد بر منزل سراهایم می نویسم نامت را. بر میوه ی دوپاره از آینه و از اتاقم بر صدف تهی بسترم می نویسم نامت را. روی سگ لطیف و شکم پرستم بر گوشهای تیز کرده اش بر قدم های نو پایش می نویسم نامت را. بر آستان درگاه خانه ام بر اشیای مأنوس بر سیل آتش مبارک می نویسم نامت را. بر هر تن تسلیم بر پیشانی یارانم بر هر دستی که فراز آید می نویسم نامت را. بر معرض شگفتی ها بر لبهای هشیار بس فراتر از سکوت می نویسم نامت را. بر پناهگاه های ویرانم بر فانوس های به گِل تپیده ام بر دیوار های ملال ام می نویسم نامت را. بر ناحضور بی تمنا بر تنهایی برهنه روی گامهای مرگ می نویسم نامت را. بر سلامت بازیافته بر خطر ناپدیدار روی امید بی یادآورد می نویسم نامت را.
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید : ”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست “...
![]() وای ،
باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست
دل ُ روزنامه پیچیدم ، توی جعبه ای گذاشتم...
خوب و محکم اونو بستم ، راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره ی پست ، دادمش برات بیارن... دل ُ تحویل نگرفتن ، پیش ِ بسته ها بزارن گیر دادن دلت بزرگ ِ ، نمی شه اونو فرستاد... مونده بودم چه کنم من ، دل من یاد تو افتاد یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثه یه سنگ شد... خاطراتت یادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد حالا من این دل ِ تنگ ُ میدمش برات بیارن... این دفعه می شه فرستاد ، انگاری حرفی ندارن دل ِ من قد ِ یه دنیا تو رو دوست داره همیشه... پیش ِ من باشی، نباشی، عاشق ِ هیشکی نمی شه
بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده
و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید.... من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم . وقتی سفره احساسم را پهن می کنم ، حریص می شوم بر دیدار تو و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم تو را به آشیانه پاییز می برم، در عمق جنگل وحشی احساسم در کلبه ای محقر که چراغش همیشه با دوستی روشن است . من واژه های مهر نثارت می کنم و تو ، باز هم با جادوی لبخند به من امید می بخشی تا باز هم بتوانم بنویسم..... "دوستـــــــــــــــــت دارم"
سر خوشان عشق را نالان مکن چون خز ان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سر گردان مکن باغ جان را تازه و سر سبز دار قصد این مستان و این بستان مکن جمع و شمع خویش را بر هم مزن دشمنان را دور کن شادان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهی کن لیکن آن مکن
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
نمی دانم بذر عشق تو را، مانند یک بهار....
مانند یک عبور.... از راه می رسی و مرا تازه می کنی. همراه تو هزار عشق از راه می رسد همراه تو بهار... بردشت خشک سینه من سبز می شود. وقتی تو می رسی.... در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ... مهتاب می دمد... وقتی تو می رسی... ای آرزوی گم شده بغض های من... من نیز با تو به عشق می رسم...
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
![]() برآنم که تمام خورشیدها را
چون شکوفههای نارنج بر طرّّه مویت بنشانم. اما تو به دورها چشم دوختهای : از کهکشانی دیگر و سیارهای دیگر شکوفهای یخین را انتظار میکشی که برای چیدنش میباید سفری طولانی بیاغازم و در راه بازگشت تشنه بمیرم. ![]() در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی * من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود000 سپیده که سر زند
در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری من از شقایق پرخون تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون تواز قبیله دریا من از نژاد کویرم همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود ... آن که می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من. عشق را ای کاش زبان سخن بود... بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک بوی سبزه زار خیس بوی خیس تنه خاک جاده های مهربونی رگای آبی دستات غم بارون غروب ته چشمات تو صدات قلب تو شهر گل یاس دست تو بازار خوبی اشک تو باران روی مرمر دیوار خوبی یاد بارون و تن تو یاد بارون و تن خاک بوی گل تو شوره زار بوی خیس تنه خاک ***** خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا را روز سوم صدا روز چهارم رنگها را روز پنجم حیوانات روزششم انسان را روز هفتم خداوند اندیشید دیگرچه چیزی را نیافریده پس تو را برای من آفرید نه به ابر
نه به باد نه به این آبی آرام بلند من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تومی اندیشم! از در درآمدی و من از خود به درشدم،
گویی کزین جهان به جهان دگر شدم؛ گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست، صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم؛ چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب، مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم؛ گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق، ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم؛ دستم نداد قوت رفتن به پیش یار، چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم؛ تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم، از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم ؛ من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت، کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم ؛ او را خود التفات نبودش به صید من، من خویشتن اسیر کمند نظر شدم ؛ گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد، اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم . ![]() تو را دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم . جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم. بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز. از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست تو را برای خاطر سلامت به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط مسعودکریمی
|
|
|